تبليغاتX

مرگ تدريجي يک رويا

 

بهترین و جدید ترین ها در www.bahar20.sub.ir

فرق عشق با ادواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 12:16 توسط هانیه |



من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود...
سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ...
گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره"
گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره"
گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن.... يعنی زندگی بعد از مرگ
باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار...
اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ...
نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم...
اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات...
هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ...
هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من...
باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست...
من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ...
می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم...
گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ...
و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م...
من همه ء شكلاتها رو خورده م.... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه...
ميخواد بره.... بره اون دور دورها... ميگه
"ميرم ، اما زود بر می گردم"
... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش...
گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت"
يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد...
حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 13:25 توسط هانیه |


آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری، می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟و به سوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 22:10 توسط هانیه |


مرا به خاک بسپار...
در لابه لاي آينه ها خاموش کن.
ودر کلام کبود طوفان اندوهم را قايم کن.
آسمان ريشه هايش خواهدخشکيد
وقتي اکنون زمين نخواهد دانست
کجا را مي نگرد و افقهاي فراموشي
در دستان فرسوده ي آدمها انتظارش را دعا خواهد کرد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 2:40 توسط هانیه |


آه که واژه هايم مجنون توست
وترانه هاي تا ابد خاموشم
 عشقم را "سکوت "کرده است...
اکنون که محکوم دار آويخته ي قلبت شدم
مسافر دستانت خواهم شد
 ودر ايستگاه فاصله
 پشت بر عبور توخواهم مرد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 2:40 توسط هانیه |


كمك ...
كسي نيست تا نفسي رها كند و اين شمع نيمه جان زندگي ام را خاموش كند ؟
كسي نيست تا معني اضطراب را از جاده هاي لغزنده ي زندگي پاك كند ؟
كسي نيست تا سؤال هايي را جواب دهد كه نمي توان حتي آنها را طرح كرد ؟
كسي نيست تا پيدايش مجهول نياز و تاثير بالقوه اش در بشر را معني كند ؟
كمك ...
كمك ...
پس درب آخرت كجاست ؟
نه بوي خوش بهشت مي آيد نه صداي سازش با جهنم !
پس درب آخرت كجاست ؟
آهاي كسي نيست تا نفسي رها كند و اين شمع نيمه جان زندگي ام را خاموش كند؟
من جاودانگي را نمي خواهم !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 2:32 توسط هانیه |


روح و احساس مرا دزدیدند

غل و زنجیر به پایش بستند

به سیاهچال اسارت بردند

کو؟کجا؟چه شد احساس من

من کیستم؟که هر کسی با احساس من کند بازی

خالی از هر دروغ و حیله بود این قلب من

گوش کن شیون و فریاد او را

می آید..می رسد اکنون به گوش

نزنید مرا نزنید مرا چیست جرم من؟

کاین چنین وحشی گرانه بر من و امثال من تازیانه می زنید

می رسد پاسخ ز دزدان پلید و بد سرشت

چیست جرمی بدتر از عاشق شدن

چیست جرمی بدتر از عاشق شدن؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 13:11 توسط هانیه |


دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود؛

 فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر

می خواستند.

 توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی

  می خرید و در ازایش چیزی می داد.

  بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را

  بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را.

  شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.

  انگار ذهنم را خواند،موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،

  فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد، می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند!

  جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی.

  تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه.

  به جای هر چیزی فریب می خورند..

  از شیطان بدم می آمد،حرفهایش اما شیرین بود..گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت.

  ساعتها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای

  دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

  با خودم گفتم: بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.

  بگذار یکبار هم او فریب بخورد

  به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود!!!

  جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.

  فریب خورده بودم.

  دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود.

  فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.

  تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم.

  به میدان رسیدم.شیطان اما نبود...

  آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل.

  اشکهایم که تمام شد،بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم.

  صدای قلبم را....

  پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

  به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 13:31 توسط هانیه |


 مدتی بود احساس عجیبی داشتم.نمی دانم شاید به زمان کودکی برگشته بودم.قلبم به حرفی می شکست.چشمانم بهاری می شد و اشکم به هر بهانه ای سرازیر می شد.

بغض مهمان هر روز و هر شب من بود.اما کمکم بزرگ شدم...دنیا مرا بزرگ کرد.

دیگر گریه مهمان این دل تنهایم نبود.آرام آرام خود را در یک دنیایی احساس کردم که محبت معنا نداشت...دوست داشتن کهنه شده بود...عقل و منطق فرمانروا بود.همه هر چقدر خواستم که پا روی احساس و دلم بگذارم نتوانستم...باز هم مردود شدم.

دلم در قالب این آدم ها این عقل و منطق داشت می ژوسید.نمی توانستم عقل را جایگزین کنم.دلم اسیر گذشته بود.شاید این که می گویند انسان با گذشته اش زنده است راست می گویند.دلم اسیر گذشته ام بود و امیدم ناامید از آینده.پس همان بهتر  که حال چون دیوانه ای عاشق باشم تا عاقلی معقول...؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 21:16 توسط هانیه |


من چیستم ؟

افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

.

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

.

من چیستم ؟

بر جا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

.

من چیستم ؟

یک لکه ای زننگ به دامان زندگی

و زننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

.

من چیستم ؟

.

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ

                                                                                             دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 14:59 توسط هانیه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

روز را خورشید می سازد ، روزگارش را ماه ،ما فقط تماشاگر گذر زمان هستیم پس چه زیباست
در این گذران عمر ، زیبا ببینیم ، زیبا فکر کنیم و زیباتر زندگی کنیم شاید زندگی آن جشنی
نباشدکه آرزویش را داشتیم اما حال که بر آن دعوت شده ایم بگذار زیبا برقصیم.
من نشاني از شماهاندارم اما نشاني ام را براي شما مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار!خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي...
گريه هايم بي صداست عشق من بي انتهاست ردپاي اشک هايم را بگير تابداني خانه عشق
کجاست....
تنها . هميشه بدون اينکه در دنيا دلي باشد که ثانيه اي چند بخاطر من بتپد دنيا را ترک مي کنم....





صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته سوم تیر 1388

هفته سوم خرداد 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387



پیوندها

عشق يعني معني رنگين كمان
عشق هرگز نمی میرد
پر از حرف های عاشقانه
من و تنهایی
مردن چقدر حوصله میخواهد(احساس میکنم عاقبت یک روز بعد از مرگ دیوانه میشوم)
جاده انتظار
دل نوشته ها
تنهایی سخته به خدا(ای کاش عاشق نبودم)
بهار20_خدمات تمام وبلاگ نویسان جوان
....عشق های بر باد رفته
๑۩۞۩๑ کلبه عاشقونه ๑۩۞۩๑
قلندرانه
روانشناسی و مشاوره
تنها مانده ام
از همه چیز و همه جا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin